رازنوشتِ يــــه پسرهــــ
نسیم دانه را از دوش مورچه انداخت... مورچه دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت: " گاهی یادم میرود که هستی ، کاش بیشتر نسیم می وزید... " يه زيارت عاشورا خوندم كلي گريه كردم خدايا شكرت يه حس خوب دارم
نظرات شما عزیزان:
تدی ام
داداش قرارمون این نبود!!!!!!!!
اون عکسی که گذاشتمو لطف کن پاکش
من بهت اطمینان کردم
مرسی
پاسخ:سلام آقا تدي
منظورت اون عكس پايينيس؟
من كلي مدته اينجا نيومدم من اصلن تو اين وب نمينويسم كه چرا نمياي وب اصليم نظر بدي؟؟؟
تازه اون عكست روهم پاك كردم اگه منظورت همونه
چند نفر جمع میشن دور هم.
یه خودکار میذارن وسط و میچرخونن سرش طرف هرکی افتاد.اونی که ته خودکار سمتشه میپرسه جرئت یا حقیقت؟
بعد اگه حقیقتو انتخاب کرد هر سوالی که ازش پرسید باید راستشو بگه.
اگه هم گفت جرئت هرکاری که گفت باید انجام بده
پاسخ:چه بازي خوفيه
البته بايد هم بازيات جيگر(همون جرات) ووجدان (چون ازكجابفهميم راست رو ميگه) داشته باشن دي:
مرسي گفتي آجي خانوم
پاسخ:ميسي دي:
Power By:
LoxBlog.Com |